بازی کامپوتری و بسیار مهیج مورتال کمبات (mortal kombat 4)

بازی mortal kombat در ابتدا بر روی دستگاه های میکرو (آتاری نوع میکرو) ارائه شد. سپس بر روی بازیهای سگا و آمیگا ارائه شد. بعد از مدتی که دستگاه های گیم پلی استیشن و سونی اومد روی سی دی های اونها هم ارائه شد و الان در نهایت بر روی کامپیوترهای شخصی قابل اجراست.

پروژه ها و پایان نامه های دانشگاهی در تمامی سطوح در www.bitasoft.ir

من نسخه ۴ رو براتون گذاشتم. البته چون حجمش حدود ١٢ مگابایت بود من اون رو به ٣ بخش تقسیمش کردم و براتون گذاشتم. البته به صورت فایل اجرایی زیپش کردم که به برنامه ی زیپ هم نیاز نباشه. دانلود کنین و لذت ببرین. فقط نظر یادتون نره.

 

 NameSize
[   ] Mortal_Combat4.part1.exe 4.3M
[   ] Mortal_Combat4.part2.rar 4.3M
[   ] Mortal_Combat4.part3.rar 3.8M

امید است به کار آید.

  
نویسنده : ali gooliof ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱


یک خاطره از زمان کار در گروه صنعتی کهرنگ بعد از 836 پست

سلام
هدف من از افتتاح این وبلاگ در ابتدا نوشتن خاطراتم بود. ولی به دلایلی تغییر جهت دادم. امروز که یه سری به این وبلاگ زدم ، با خودم گفتم از دوران کار در محل کار قبلیم یه کم بنویسم.
القصه (الخاطره) مارو بردن سرکار و در آرشیو فنی گروه صنعتی کهرنگ به مدت سه سال و یازده ماه مشغول بودیم. در این مدت من واقعا کارهای زیادی یاد گرفتم. از جمله این تخصصها مهندسی SEO ، برنامه نویسی ، نصب شبکه LAN به صورت سخت افزاری و نرم افزاری ، تعمیرات حرفه ای سخت افزار و بسیاری از تجارب مدیریتی بود.

کار بخش اداری در گروه صنعتی کهرنگ از ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح شروع می شد و تا زمانی که مدیر واحد صلاح می دانست ادامه داشت.
البته من بیشتر اوقات به علت بخی مسائل (کمی مبلغ ساعت اضافه کار و عدم پرداخت به موقع حقوق که او اواخر تا سه ماه حقوقمون گرو بود) از موندن بیشتر تو شرکت بعد از وقت اداری تفره می رفتم و یا به عبارتی جیم فیلینگ. البته این هم دلیل داشت. بیرون از شرکت بیشتر برام میصرفید. چون هم تخصصشو داشتم هم کار بلد بودم و از این راه یه آب باریکه ای درست کرده بودم. (البته اونهایی هم که چشم نداشتن این ها رو ببینن همش زیر پای من رو می خواستن خالی کنن و برام مشکل درست می کردن. ولی با کمک خدا هیچ . . . نتونستن بکنن.)

من در ابتدا زیر نظر واحد صادرات مشغول به کار شدم. بعد از حدود دو سال که به موفقیتهایی رسیدیم و مدیر واحدمان به دیار باقی شتافت (خدا بیامرزتش) مارو بردن زیر نظر واحد فنی و مهندسی. (عکس زیر)

یک عکس دسته جمعی با همکاران در واحد فنی و مهندسی گروه صنعتی کهرنگ
عکس دسته جمعی در واحد فنی مهندسی (اطلاعات بیشتر = کلیک)

خلاصه یه چند صباحی هم زیر نظر واحد فنی مهندسی بودیمو با یک سری قول و قرار مارو نگه داشتن تا اینکه یه روز به علت برخی مسائل مدیر عامل به ما گفت برو تسویه حساب کن. (البته این مساله هم به خاطر برخی خاله زنک بازیهای همکاران که به علت مسائل سیاسی اقتصادی اجتماعی امنیتی مالی فنی اسمشون رو نمی برم.)

خلاصه ماهم که به علت اینکه یکی از مدیران محترم ، کار نصب شبکه مارو تائید کرده بود و مدیر عامل هم به همین خاطر دستور خرید اقلام نصب شبکه رو داده بود ازشون دو روز فرصت خواستیم تا این کارها رو رله کنیم و بعد بریم. خلاصه این کارها رو انجام دادیم و اومدیم بریم که نزاشتن. یک سری امتیزاتی بهمون دادن تا از دلمون دربیارن و مارو نگه داشتن. من هم با ذوق و شوق به کار ادامه دادم و البته به واحد بازاریابی و فروش منتقل شدم.

القصه این جریان گذشت تا اینکه یه مدیر کارخانه جدید اومد. اونجا رسم اینطوری بود که هر کی از راه می رسید برای اینکه یه ضربه شستی نشون بده همون اول یه چند نفرو اخراج می کرد تا همه حساب کار دستشون بیاد. البته این کار حماقت محض بود. چون بعضیاشون که می رفتن واقعا متخصص بودن و در نهایت ضرر این کار رو مدیر عامل محترم می داد.

خلاصه این بابا که تازه از راه رسیده بود اومد و یه گیری هم به ماداد. من هم که هیچ دل خوشی از این جور مدیرای دیکتاتور و خودبین و خودپسند و گنده دماغ نداشتم حسابی حالشو گرفتم و اون هم به نگهبانی گفت که کارتشو وردارین.

من هم زنگ زدم به مدیر واحدمان (البته این مدیر واحد اصلا خودشو درگیر این مسائل نمی کرد و به زیردستاش فقط به عنوان ابزار بی ارزش کار نگاه می کرد. درنتیجه هیشکی براش روراست کار نمیکرد.) و گفتم. اون هم هیچ کاری نکرد. به مدیر عامل زنگ زدم اون هم فقط گفت که تو که هی میگی مدیر دارم برو به مدیرت بگو.

ماهم دیدم که دستمون به جایی بند نیست رفتیم تا روز کاری بعدی. بعدش اومدیم دیدیم که دوباره از کارتمون خبری نیست. خلاصه از خوش شانسی ما معاونت واحدمون اونجا بود. به ایشون گفتم که جریان کار ما اینجوری شده و دیگه شرکت نمی خواد من اینجا کار کنم. شما شاهد باش که مدیر یه بخش دیگه با من چیکار کرده و مدیر من حتی به خودش زحمت نداده که یه پیگیری کنه.

خلاصه من هم که به علت استخدام در یک شرکت معتبر به دنبال بهانه ای برای رهایی  بودم فرار را بر قرار ترجیح دادم و رفتم تا در محیط کاری جدید کارم را شوع کنم. از اون روز حدود 11 ماه دنبال من بودن که من رو برگردونن. من هم که به قولی فرصت کاری به این خوبی رو که نمیتونستم از دست بدم. بنابراین اونها رو تو خماری گذاشتم.

البته کمی عذاب وجدان داشتم. چون مدیر عامل واقعا به من کمک کرده بود. مدیر واحد مهندسی در زمان دانشجویی به من کمک کرده بود. مدیر واحد فروش در زمان دانشجویی به من کمک کرده بود. ولی دیگه قسمت نبود بیش از اون اونجا باشم.

القصه (الخاطره) ، بعد از اینهمه بلا که سرمون آوردن خیلی چیزا یاد گرفتم:
1- از هر ده میلیون نفر فقط یه نفر راست میگه
2- همه به چشم ابزار کار به شما نگاه می کنن
3- کسی به تخصص شما کار نداره بلکه میزان پاچه خواری در نگهداری شما نقش داره
4- هیچ وقت نردبان ترقی برای کسی نشوم مگر آنکه ترقی موازی برای خودم هم باشد
5- کوچکترین کارها را به گوش مدیر عامل برسانم تا دیگران آن را به اسم خود نکنند
6- از فرصتهای موجود به نحو احسن استفاده کنم
7- حلال و حرام را به شدت هر چه تمامتر رعایت کنم
8- روی هیچ کس جز خدا حساب نکنم

اگر بعدا عمری باقی بود ادامه خاطرات را خواهم نوشت. فعلا با اجازه
(عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد)

  
نویسنده : ali gooliof ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩