داستان : من نامرد ، تو مرد

داستان : من نامرد ، تو مرد

دو نفر بودن که تو دوران خدمت باهم کلی رفق شده بودن
خدمتشون تموم میشه اما بازم با هم تماس داشتن،یه بار یکیشون زنگ میزنه به اون یکی و بهش میگه بیا شهر ما ، اونم قبول میکنه و میره
میره تو شهر اونا دوستش میگه هر دختری میخوای اینجا انتخاب کن تا برات بگیرم
خلاصه اونم یه دختر غریبه رو انتخاب میکنه دوستشم کمک میکنه اونو براش میگیره
با زنش برمیگرده شهر خودشون و زندگی میکنه
دوست اولی هم تو شهر خودش میمونه . بعد از یه مدت معتاد میشه ، هیچی هم نداشته . یاد دوستش می افته که براش زن هم گرفته بود . میگه اون دوست قدیمیه ، میرم پیش اون ، حتما کمکم میکنه
میره اونجا در خونه دوستش ، اونم تا اینو میبینه که معتاد شده تو خونه راش نمیده و پرتش میکنه بیرون
اینم که معتاد شده بوده کلی ناراحت میشه از این کر دوستش و میره پارکی که اون نزدیک بوده
میبینه دو تا دزد دارن با هم سر تقسیم 200 هزار تومن پول دعوا میکنن
اینم میره اونجا ، آخرش به این نتیجه میرسن که 200 تومان رو بدن به این معتاد و خودشون دعوا رو تموم کنن و برن
200 تومان رو برمیداره میاد بره یه دفعه یه یه ماشین جولو این میزنه رو ترمز . یه پیر زن از ماشین میاد بیرون و معضرت خواهی میکنه . یه کم با هم حرف میزنن ، پسر هم داستان خودش و دوستش رو براش تعریف میکنه ، پیر زن هم ازش میخواد که بره بیاد پیش پیر زن زندگی کنه تا بهش کمک کنه . بعد از یه مدت اعتیاد خودش رو ترک میکنه . پیر زن هم یه دختر براش میگیره
موقع عروسی میشه پیر زن بهش میگه نمیخوای اون دوستت رو دعوت کنی ؟! پسر هم میگه نه ، با اون کاری که اون در حق من کرد نه
پیر زن باهاش صحبت میکنه که ببخشه و دوستش هم دعوت کنه
میره در خونه دوست قدیمی تا کارت عروسی بده
دوستش رو صدا میکنه ، دوستش میاد دمه در
بهش میگه :
من مرد ، تو نامرد
اومدی تو شهرمون برات دختر غریبه جور کردم ازدواج کردی رفتی
من مرد ، تو نامرد
معتاد شدم کمک خواستم کمک نکردی
من مرد ، تو نامرد
عروسیم شده ، با همه اون کارات دعوتت میکنم


دوستش هم برمیگرده میگه :
من نامرد ، تو مرد
معتاد شدی رات ندادم خونه ، تا جولو دوست دختر قدیمیت ضایع نشی و نبینت
من نامرد ، تو مرد
داداشام رو فرستادم تو پارک تا به بهونه دزد بودن 200 تومان پول بهت بدن
من نامرد ، تو مرد
مادرم رو فرستادم دنبالت تا کمک کنه ترک کنی
من نامرد ، تو مرد
خواهر خودم رو گذاشتم که باهات ازدواج کنه
من نامرد ، تو مرد
هرچی که خواستی بهم گفتی

  
نویسنده : ali gooliof ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٤