بعثت نور

بعثت نور

آن شب با تمام شب‌های دیگر تفاوت می‌کرد. نسیم گرم سرزمین حجاز، بار دیگر خبر آمدن هم‌دم و مونس حرا را در دامنه‌ی کوه ابو قبیس می‌گردانید. مردی چهل ساله[1] آرام آرام با دلی سرشار از عشق به خدا، تاریکی شب را می‌شکافت و از پهنه‌ی کوه بالا می‌رفت. ستارگان آمدن حبیب خدا را به یک‌دیگر خبر می‌دادند. گویی همه منتظر رسیدن محمد(ص) از غار حرا بودند. گاه دستان لرزان خویش را بر خاک حرا می‌سایید و گاه سر بر سجده قرار می‌داد تا با خدای خویش راز گوید و گاه دستان خاک‌آلود خویش را بالا آورده، به سوی آسمان می‌کشید و در حالی که قطرات اشک غلطان غلطان محاسن لطیفش را شست وشو می‌داد، به بندگی خالق خود می‌پرداخت. این غار، مکانی بود که هر سال، مدتی را برای خلوت نمودن با صانع عالم و به دور از گرد و غبار مشرکان مکه، انتخاب کرده و به آن‌جا می‌رفت.[2] شب به آخر رسیده بود و خورشید با بیرون کشیدن خویش از پشت کوه‌ها، سفره‌ی تیرگی شب را بر می‌چید و محمد، امین قریش، از شدت عبادت در خوابی آرام فرو رفته بود. ناگهان صدایی گوش وی را نوازش داد که هان ای محمد! تو برگزیده‌ی مخلوقات خداوندی. آرام به سوی صدا باز گشت. فرشته‌ای دید که با چهره‌ای خندان پارچه‌ای از دیبا در دست دارد و بر آن صحیفه‌ای است که به سوی او می‌آورد. همان طور که مجذوب و متحیر، غرق در تفکر بود، گفت: من جبرییل فرستاده‌ی خالق تو هستم. این امانت برای تو است؛ بگیر و بخوان.

کلامش متانت و آرامش خاصی در بر داشت که مانع از ترس او می‌گردید[3] اما گویی محمد مبهوت مانده بود و توان تکلم نمودن نداشت، فرشته‌ی وحی دوباره کلام خویش را تکرار نمود؛ اما گویی از آن غریق دریای وصال الهی تنها جسمی بیش بر روی زمین گرم حرا باقی نمانده بود و یارای صحبت نمودن نداشت. این عمل تا سه مرتبه تکرار گردید، ناگهان محمد که تا آن زمان آموخته‌ای از علم نداشت، شروع به تلاوت کلام آفریدگار و محبوب خویش نمود «بخوان به نام پروردگارت که آفرید، (همان که) انسان را از خون بسته‌ای خلق کرد؛ بخوان به نام پروردگارت که از همه بزرگوارتر است، همان که به وسیله‌ی قلم تعلیم نمود، و به انسان آن‌چه را نمی‌دانست آموخت».[4]

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . شیخ عباس قمی، منتهی الامال، ج 1، ص 101.
[2] . نهج‌البلاغه، خطبه‌ی 190.
[3] . بحارالانوار، ج 11، ص 56.
[4] . علق/ 1 ـ 5.

  
نویسنده : ali gooliof ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ ها :