خاطره ای از یک رزمنده خواب آلود

خیلی کوچک بود و معلوم بود مسئولین اعزام را ذله کرده بود تا اجازه داده بودند بیاد جبهه(تجربه این کار را خودم داشتم)تا چند وقت قبل تر حاج حسین به خود من گیر می داد که: بچه چی چی می خوای اومدی اینجا ،و .....حالا دیگه شده بودم نیروی قدیمی لشکر و باید یه جوری تلافی می کردم و خدا آقای کاظمی را سر راه من گذاشت تا دق نکنم.

بیچاره می شدی تا از خواب بیدارش کنی ،مثلا نیمه شب می خواستیم برای نگهبانی بیدارش کنیم،کل بچه های سنگر بیدار می شدند اما این تکون نمی خورد،خنده بازای می شد که نگو.همش من رو با مادرش اشتباه می گرفت،بهش می گفتم :پاشو نگهبانی می گفت: نمی خوام، خوردم، می گفتم :بابا دیر شد باید بری سر پست،می گفت چرا همش من برم نون بگیرم یه بارم علی بره و.....!
پتو رو از روش می کشیدیم که دیگه می زد به جاده خاکی و جیغ می کشید،آخر کارم یکی باید جورش رو می کشید و می رفت به جای این شاهزاده خان نگهبانی می داد.بگذریم این مقدمه بود تا به این برسم
:
رفتیم کردستان ،ارتفاع شهید فخاری مقابل هزار قله . چند روزی در خط مستقر بودیم اما حکایت من و آقای قصه ما هر شب ادامه داشت تا اینکه به این نتیجه رسیدیم ،اون را از نگهبانی شب خلاص کنیم و به جای اون اول صبح بره سر پست نگهبانی
.
نماز صبح رو خواند و با سلام و صلوات اسلحه به دوش عازم میدان کارو زار،( ببخشید نگهبانی) شدو مثه همیشه صد بار بهش گفتم: حسین جون خوابت نبره ما بعد از خدا به اینکه تو نگهبانی دلمون خوشه اینجا کردستانه با جنوب خیلی فرق داره ،و بعد به خاطر اینکه تلافی حرفهای حاج حسین را هم در آورده باشم یه جوری که بشنوه می گفتم: معلوم نیست این بچه را برای (چی چی) آوردند جبهه!

رفتم داخل سنگر و از بس خسته بودم خوابم برد .

 

با صدای شلیک اسلحه از خواب پریدم سابقه نداشت این وقت صبح کسی این طوری شلیک کنه ،اسلحه را برداشتم و دویدم بیرون ،وای!!!! صدا از سمت سنگر حسین می آمد .نزدیک سنگر شدم دیدم تیر اندازی از اون سمت میدان مین یعنی سمت عراقی هاست و هیچ تیری از سمت ما شلیک نمی شه .به خودم گفتم :تموم شده ،خدا به مادرش صبر بده اینم شهید شد،یادش به خیر، دیگه کسی بیدارش نمی کنه و هزار فکر دیگه زد به سرم ،تا اینکه وارد سنگر شدم نمی دونستم بخندم یا گریه کنم ،کف سنگر پتو را پهن کرده بود و رفته بود داخل کیسه خواب و خواب را تا تهش سر کشیده بود.
بگذریم با یه مصیبتی بیدارش کردیم، به اتفاق بچه ها اون طرف میدون مین را بستیم به رگبار ،که با صدای فریاد عربی چند نفر گفتم کسی شلیک نکنه ،یا اباالفضل ،یا حسین بود که به گوش می رسید ،یعنی چی ؟
!......
دو نفر عراقی اسیر شدند اما نکته بسیار عجیب اینه ،

عراقی ها زل زده بودند به حسین ،وقتی مترجم آومد و حرفای عراقی ها را فهمیدیم مرده بودیم از خنده .
عراقی ها اومده بودنداسیر بشند هر چی صدا کرده بودند که ای ایرانی ها ما اومدم پناهنده بشیم کسی جواب نداده بود.

 

 یکی از اونها با عبور از میدان مین به سنگر نگهبانی رسیده بود وبا مشاهده حسین جان کاظمی ما در اون حالت (خواب)ترسیده بود که اگه بیدار ش کنیم ما رو می بنده به رگبار و یا اینکه اگه ما رو با این شکل و قیافه ببینه در دم سنگ کوب می کنه بر گشته بودند و با اسلحه هاشون به سمت آسمون شلیک می کردند که ای بابا یکی بیاد ما رو بگیره ............!

 

راستی اگه لطف خدا نبود اون روز صبح کدوم ما زنده مانده بودیم.

 

خدا همیشه نگهبان بنده هاش هست شک نکنید.

  
نویسنده : ali gooliof ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱