خاطرات جنگ/ عملیات نصر 7

وقتی به اشنویه رسیدیم ، من به عنوان عکاس همراه دوستان عکاسم بودم یعنی برادر بدرفر، فراهانی و راننده که نامش به خاطرم نیست. استثنا اینبار به دلیل اهمیت عملیات یک تیم کامل عکاسی اعزام شده بودیم ولی معمولا تیم ما شامل فیلمبردار، صدابردار و راننده  از روایت فتح می شد.در واقع در اغلب عملیاتها تیم ما ترکیبی این چنین داشت .
 چند روزیا چند هفته  قبل از عملیات با شنیدن صدای زنگ تلفن واشاره های بچه ها به رفتن، دلم به هوای دیدن فضای جبهه پر می کشید و قبل از خودم به آنجا می رسید. معمولا صبح زود با ماشین تویوتا حرکت می کردیم ، همینکه سوار ماشین می شدم انگار وارد جبهه شده بودیم.
از شهدایی که افتخار همراهی با آنان نصیبم شد در وهله اول باید ازسید شهیدان اهل قلم یعنی شهید آوینی اسم ببرم که  خوشحالم با او تا روز آخری که رفت و به معبودش رسید در کنارش بودم تا از رایحه خوش با او بودن در مجله سوره یا روایت فتح سرمست شوم و بعد ابوالقاسم بوذری ( عملیات کربلای یک )، حسن هادی، رضا رادی نسب، امیر اسکندر یکه‌تاز (در عملیات کربلای 5) و برادر شریعتی (در عملیات مرصاد).... یاد کنم .
و از دوستان عکاس باید به دوست عزیزم شهید سعید جانبزرگی اشاره کنم ، دوست و برادر عزیزم که مرا با دنیایی از خاطره تنها گذاشت و رفت.

عملیات اینبار نصر 7 نام داشت،در محور عملیاتی ( مرز مشترک ایران -عراق و ترکیه )در سوله ای مستقر شدیم  ، در آن سوله آقای محمد نوری‌زاد هم بود به همراه رضا برجی آمده بودند. رضا را به شهر اشنویه فرستاده بود تا باطری بخرد .یک دفعه اعلام کردند که بچه های اطلاعات عملیات زمان را مناسب می بینند و همه خودشان را آماده کنند تا به داخل خاک عراق بروند، رضا هنوز برنگشته بود و این باعث شد تا نوری‌زاد در‌به‌در به دنبال یک دستیار بگردد و  من  داوطلب شدم  تا به عنوان دستیار نوری‌زاد در آن عملیات همراهی اش کنم. هر چند بالاخره برجی خودش را به ما رساند.( که حکایت آن هم جالب است.) آن عملیات در عمق خاک عراق صورت گرفت. 250 کیلومتر پیاده‌روی به طوری که  از کنار شهر سلیمانیة عراق هم گذشتیم و به شهر"کانی تو" رسیدیم .(آقای نوری‌زاد  کتاب «برفراز آشیانه کرکسها» را بر مبنای این عملیات نوشت که توسط حوزه هنری منتشر شد.)
اما نکات جالب عملیات:

1- باید از رودخانه ای که در واقع مرز بین ایران و خاک عراق بود عبور می کردیم در هنگام رفتن به دلیل فصل  تابستان تنها آب تا زانوهایمان را دربر می گرفت در حالیکه در مراجعت به دلیل طولانی شدن زمان ماندنمان در کردستان عراق، آب تا بالای سر رسیده بود. حکایت برگشتنمان نیز بسیار جالب است ، چون با بی احتیاطی بچه ها ما را دیدند و منطقه را غرق در  آتش و منور کردند گویی آسمان روز شده باشد .(حکایت مراجعت ما هم بسیار خواندنی است که در این پست نمی گنجد.)

2- هنگام رفتن در نیمه های شب باعبور از زیر و کنار پایگاههای عراقی و منافقین زیر لب “و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشینا هم فهم لا یبصرون” می خواندیم، در حالیکه کاملا آنها را می دیدیم ولی آنها از دیدن ما عاجز بودند ، روراست از اینکه از چند قدمی آنها رد می شدم و صدایشان را هم می شنیدم به هیجان آمده بودم. دلم می خواست بروم جلوی یکی از آنها دستانم را تکان تکان بدهم ببینم واقعا خوابند ، کورند یا معجزه ای در حال رخ دادن است!

3- تعدادمان زیاد بود، هر چند لحظه بچه های اطلاعات گروهی را به جلو می فرستادند و مابقی به انتظار می ماندند، اسلحه نگرفته بودم ، تنها نارنجکی همراهم بود، دوست نداشتم اسیر بشم، دائم فکر می کردم اگر اتفاقی بیفتد با نارنجک چطوری باید عمل کنم ، ضامن نارنجک در اغلب اوقات در بین انگشتانم بالا و پایین می شد، یکبار هم انگشتم گیر کرد و نزدیک بود کار دستم بدهد!

4- گردان ما برای بردن مهمات از تعدادی قاطر استفاده می کرد، حیوان زبان بسته و نجیبی که هنگام خستگی از دمش می گرفتم تا مرا باخود  بکشد. مسیر غالبا سربالایی بود و روز اول، وقتی دیدیم از چه مسیر وحشتناکی عبور کرده ایم از تعجب داشتیم شاخ در می آوردیم. بلندیهایی که تنها به اندازه دو سه وجب راه خاکی داشت و در زیر آن پرتگاههای بلند و سهمگینی قرار داشت. هر کدام از بچه ها که سقوط می کردند گردان نمی توانست معطل بماند و به قول رضا برجی زیر لب برای کسی که سقوط  می کرد تنها می توانستیم فاتحه ای قرائت کنیم.

5- برای خوردن غذا به هر کس سهمیه ای داده بودند که شامل شکلاتهای سخت خلبانها می شد،
کافی بود یک گاز به این شکلاتها بزنید ، مدتی طول می کشید تا زیر دندانها آسیاب شود و به راستی یک گاز از آن کافی بود که احساس کنیم کاملا سیریم و حتا احساس کنیم ترش هم کرده ایم و عجیبتر این بود که بسیار هم پر انرژی بودیم.

6- گفتن طی کردن مسیر 250 کیلومتری هنوز هم برایم جای تعجب دارد، نزدیک 10 روز راه می رفتیم. و شبها آنچنان خسته بودیم که بر روی سنگ ها می خوابیدیم ، بی خیال کیسه خواب و دردسرهای باز وبسته کردن آن!

7- در هنگام شب وقتی تاریکی همه جا را فرا می گرفت و ما مجبور بودیم باز هم راه برویم، هر کدام چراغ قوه ای داشتیم که در پرتگاهها و جاهاییکه از دید دشمن در امان بودیم می توانستیم آنها را روشن کنیم ، در این حالت نگاه به یک خط طولانی نقطه های روشن و در حال حرکت ، ریتم و حس زیبایی را به شکل یک نوار نورانی ایجاد می کرد. چیزی که در بعد از جنگ نه در فیلمها دیدم و نه در حرفها شنیدم.

8-  گاهی آنقدر تاریک می شد که مجبور بودی شال یا فانوسقه بچه های رزمنده جلویی را بگیری، نکته جالب این بود که اگر مانعی جلوی پایمان بود هر کدام به آهستگی به نفر پشتی می گفتیم و همینطور تا نفر آخر این نقل قول ادامه پیدا می کرد. جالب اینجا بود که تقریبا همه گیمان هم در برخی موارد بدون استثنا به مانع برخورد می کردیم و به زمین می خوردیم.

9- من چون بال بال می زدم تا همیشه در جلوی گردان به بهانه عکاسی حرکت کنم ، با بچه های اطلاعات عملیات دم خور بودم . در بعضی موارد وقتی می خواستند با هم ارتباط برقرار کنند با گذاشتن کف دستشان بر روی لبها و در آوردن یک صدایی شبیه سوت منتها با کمی شیرین کاری صدای پرندگان را در می آوردند، در این میان صدای جغد برای من مسئله شده بود. و سر انجام با کلی تلاش و خواهش از آنها خواستم یکبار هم که شده به من هم اجازه دهند این صدا را درآورم. نتیجه معلوم است ، گردان به مدتی طولانی زمین گیر شد. نه به خاطر شنیدن صدای من توسط دشمن، بلکه به خاطر دل پیچه گرفتن از زور خنده به واسطه ی... !

ادامه دارد...

 پ . ن .در تابستان سال 1366، همزمان با انجام عملیات نصر 4 در محور ماووت، نیروی زمینی سپاه پاسداران، به قرارگاه قدس ماموریت داد تا عملیات نصر 7 را در منطقه عمومی سردشت و بر روی ارتفاعات جنگلی بانی گدار، منافقین (نامگذاری ارتفاع به وسیله سازمان رزم خودی انجام شده) و چهارقلو با هدف مسدود کردن تنگه و رسیدن به رودخانه گلاس، انجام دهد. برای این منظور، لشکرهای 27 حضرت رسول(ص) و 7 ولی عصر(عج) در نظر گرفته شدند. اما بررسی منطقه از جنبه عملیاتی، روشن ساخت که این یگانها برای انجام عملیات کافی نیستند و به توان بیشتری نیاز است از این رو، منطقه عملیاتی محدودتر شد و ارتفاعات فرفری و کله قندی در جنوب ارتفاعات دوپازا برای انجام یک تک محدود انتخاب شدند تا زمینه برای عملیات بعدی فراهم شود. در عین حال برای اطمینان از موفقیت در عملیات قرار شد یک گردان از رزمندگا ن کرد (پیشمرگان مسلمان کرد) ، اعتلاف یک کتی ها ( طرفداران طالبانی) و کردهای طرفدار بارزانی به همراه گروه تخریب از بچه های 21 امام رضا به عمق 250 کیلومتری خاک عراق رفته و  به ارتفاعات پشت قله اصلی در محدوده لشکر 27 حضرت رسول(ص) متمایل شوند تا ضمن غافلگیری دشمن از عقب بتوانند به پیروزی نائل شوند.چنانچه این امر محقق شد و  مسئله قابل ملاحظه در این عملیات تلفات بسیار اندک نیروهای خودی در حین حمله به دشمن بود، به گونه ای که لشکر 27 حضرت رسول(ص) تا صبح عملیات، تنها یک شهید داشت . این مسئله نشان دهنده غافل گیر شدن دشمن بود. از حدود ساعت 10 صبح، دشمن، در چند محور اقدام به پاتک کرد که سرکوب شد. در این میان آتش و تعرض دشمن به جناح چپ بیشتر جلب توجه می کرد، از این رو فرمانده قرارگاه قدس به تیپ 33 المهدی دستور داد، وارد منطقه شده و درکنار تیپ 18 الغدیر قرار گیرد.
    براساس طرح مانور، تیپ 29 نبی اکرم(ص) ، در شب دوم، مرحله دوم عملیات را به منظور تصرف ارتفاع بلفت آغاز کرد و در همان ساعات نخست درگیری موفق شد قله اصلی این ارتفاع را آزاد کند . پس از این، جنگ برای تصرف سایر مواضع دشمن در ارتفاع، ادامه یافت و با کمک آتش پشتیبانی، پیشروی های بعدی صورت گرفت و تا صبح، ارتفاع بلفت به طور کامل تصرف شد. در این عملیات بیشتر از 100 کیلوتر از خاک ایران از دست دشمن آزاد شد.

http://www.shojait.blogfa.com/post-26.aspx

  
نویسنده : ali gooliof ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱